«برایم بابا بخر»/ همسرم از روش پسرم راهنمایی‌ام می‌کند

در باب حماسه و جهاد نوشته ای داریم با عنوان “«برایم بابا بخر»/ همسرم از روش پسرم راهنمایی‌ام می‌کند” که امیدواریم مورد بهره برداری شما قرار بگیرد.

گروه حماسه و جهاد دفاع پرس: بعد از مهاجرت افغانستانی‌ها به ایران و دفاع از آرمان‌های یکدیگر، به «خون شریکی» رسیدند. قریب دو هزار تن از مهاجران افغانستانی در دوران جنگ ایران و عراق به شهادت رسیدند. هم کاری مردمان این دو کشور به آن دوران ختم نمی‌شود و در طول سال‌های قبلی با شروع جنگ در سوریه و عراق، باز هم مردم غیور افغانستانی برای دفاع از حرم آل الله به میدان آمدند. آن‌ها بدور از وابستگی‌هایشان به توجه به تمام کنایه‌هایی که می‌شنیدند تا تازه ترین نفس ایستادگی کردند. یکی از این مردان غیور، «مرتضی غفوری» است که همسر باردار و فرزندش را به خداوند سپرد و به سوریه رفت. ایشان در پاییز سال ۹۵ به شهادت رسید. برای آشنایی بیشتر با این شهید بزرگوار خبرنگار دفاع پرس به گفت‌وگو با لطیفه هاشمی همسرم شهید غفوری پرداخت که پیشتر می‌خوانید.

دفاع پرس: از چه زمانی مطلع شدید که همسرتان به سوریه رفته است؟

همسر شهید غفوری: مرتضی استاد فلزکاری بود. سود خوبی هم داشت. گاهی برای کارهایش به ایران می‌آمد. بار آخر هم خرداد ماه ۹۵ بود که وارد ایران شد. یک شب قبل از اینکه به ایران بیاید، از من پرسید: «خانم! اگر من بمیرم چه می‌کنی؟ بچه‌هایمان را بزرگ می‌کنی یا مجدد ازدواج می‌کنی؟» گمان می‌کردم که حرف‌هایش شوخی است. من ابتدا به شوخی جواب دادم، با اینحال سوالش را مجدد پرسید. گفتم: «پیش مرگ تو شوم، تحمل دوریت را ندارم.» ادامه داد: «مرگ ناگهانی است و از قبل خبر نمی‌دهد. می‌خواهم از تصمیمت با خبر شوم.» جواب دادم: «اگر تو قبل از من بمیری، بچه‌هایمان را بزرگ می‌کنم.» صحبت‌هایمان که تمام شد، گفت: «من انتخاب شدم.» گفتم: «کی تو را انتخاب کرده است؟» جواب داد: «یک روز متوجه می‌شوی.» دیگر پاسخی نداد. آن وقت من باردار بودم.

یک هفته بعد از سفرش به ایران، با یکدیگر در رابطه بودیم. بعد از این ارتباطمان قطع شد. هر بار که رابطه می‌گرفتم برادرهمسرم جواب می‌داد و می‌گفت که مرتضی برای کار به مکانی دور رفته است و هم اینک به وی دسترسی ندارم. هفته آتی رابطه بگیرید، گوشی را به ایشان می‌رسانم.» سه هفته پشت سر هم این موضوع افتاد و من نتوانستم با همسرم صحبت کنم.

حتما بخوانید   پیکر مطهر شهید «علی جنگروی» شناسایی شد

مصطفی برادرهمسرم به من نمی‌گفت که مرتضی به سوریه رفته است. بعد‌ها متوجه شدم که همسرم با نیت اعزام به سوریه راهی ایران شده است. یک ماه بعد از رابطه‌های مکررم به ایران، برادرهمسرم با مادرش رابطه گرفته و اطلاع داده بود که مرتضی به سوریه رفته است.

مدتی بعد همسرم از سوریه رابطه گرفت. مادر همسرم گوشی را جواب داد. وقتی که صدای مرتضی را شنید، گریه کرد. گوشی را گرفتم و گفتم: «مرتضی تو کجا هستی؟» جواب داد: «حلالم کنید. سوریه هستم.»

دفاع پرس: از موقعیت سوریه با خبر بودید؟

همسر شهید غفوری: ناامنی در افغانستان فراوانی است، به این خاطر کمتر اخبار سوریه را دنبال می‌کردیم. از گوشه و کنار از موقعیت سوریه با خبر می‌شدیم. در محیط مجازی هم خوانده بودم که لشکر فاطمیون تشکیل شده و شهدای فراوانی هم تقدیم اسلام کرده است. گمان نمی‌کردم که روزی همسرم هم عضو این لشکر شود.

همسرم در اولین اعزامش به مدت چهار ماه در سوریه ماند. سپس ۲۰ روز به مرخصی آمد، با اینحال از آنجایی که نمی‌موفق شد به افغانستان بیاید، مجدد عازم سوریه شد. همسرم قبل از شروع عملیات با من رابطه گرفت و گفت که عملیاتی در پیش داریم، اگر برنگشتم حلالم کن.

با شنیدن سخنان همسرم گریه کردم و گفتم: «درست است که دفاع از حرم حضرت زینب (س) بر هر مسلمانی واجب است، با اینحال وابستگی را نمی‌توان انکار کرد. اگر برای تو اتفاقی بیافتد، من چگونه بچه‌ها را نگهداری کنم.» جواب داد: «بی بی زینب به شما یاری مینماید. بچه‌های من از فرزندان امام حسین (ع) که عزیزتر نیستند. بچه‌هایم فدای امام حسین (ع).» هر قدر اصرار کردم که برگردد، فایده‌ای نداشت. مرتضی گفت: «حضرت زینب (س) صبری به تو می‌دهد تا تمام دلتنگی‌ها و مشکلات را طاقت بیاوری». در انتهای صحبت‌هایمان گفتم که فرزندمان دختر است و چند ماه دیگر به دنیا می‌آید. از من خواست تا نامش را رقیه بگذاریم و من هم قبول کردم. مرتضی در آن عملیات به شهادت رسید.

حتما بخوانید   تولید نواهنگ گریه بی‌صدا به مناسبت شهادت «مرتضی حسین پور»+ صوت

الیاس می‌گفت: «برایم بابا بخر» / همسرم از روش پسرم راهنمایی‌مان می‌کند

دفاع پرس: چه زمانی به شما خبر دادند که همسرتان به شهادت رسیده است؟

همسر شهید غفوری: طاقت دوردستی از همسرم را نداشتم. می‌گفتم اگر مرتضی شهید شود، من یک روز هم زنده نمی‌مانم. بعد از گذشت ۲ سال، هنوز شهادتش را باور نکردم و نمی‌دانم چگونه زنده هستم.

۱۲ آذر ماه ۹۵ برادرهمسرم رابطه گرفت و به مادرش گفت که مرتضی شهید شده است. مادر همسرم جیغی کشید و به زمین افتاد. با ترس گوشی را گرفتم و گفتم: «چه اتفاقی افتاده است؟» مصطفی گفت: «مرتضی شهید شد.» تنها این جمله را شنیدم و به زمین افتادم. حدود سه روز در حالت عادی نبودم. سه روز لب به غذا نزدم. تنها چشم به در دوخته بودم و می‌گفتم: «مرتضی میاید.»

وقتی به حال عادی برگشتم، می‌خواستم زودتر به ایران بیایم و پیکر مرتضی را ببینم، با اینحال به جهت اینکه باردار بودم اجازه ندادند. ۴۰ روز بعد از به دنیا آمدن دخترم، به ایران آمدیم و بعد از وداع با پیکر مرتضی، ایشان را در قطعه ۵۰ به خاک سپردیم.

دفاع پرس: روز‌های بدون پدر برای فرزندان به چه نحو می‌گذرد؟

همسر شهید غفوری: الیاس گاهی بیان می کند: «من بزرگ شوم، می‌خواهم مانند بابام قوی باشم و بعد شهید مدافع حرم شوم.» می‌پرسد: «مامان من اگر سوریه بروم، تو چه کار می‌کنی؟» یکدفعه که دلم برای پدرش تنگ شده بود و الیاس هم این صحبت‌ها را می‌کرد، طاقت نیاوردم و گفتم: «بس است. پدرت که نیست اگر تو بروی من می‌میرم.»

الیاس گاهی هم بهانه پدرش را می‌گیرد. پسرم چند ماه پیش در حال تماشای تلویزیون، گفت: «مامان پول جمع کن تا بتوانی برایم بابا بخری.» جواب دادم: «تو پدر داری عزیزم.» گفت: «بله، با اینحال ایشان که شهید شده و پایین خاک است. همه بچه‌ها پدر و مادر دارند، با این وجود من بابا ندارم.»

حتما بخوانید   معرفی زن نه شرقی و نه غربی در هشتاد کشور جهان

الیاس می‌گفت: «برایم بابا بخر» / همسرم از روش پسرم راهنمایی‌مان می‌کند

۴۰ روز بعد از به خاک سپردن پیکر همسرم، الیاس به مادربزرگش گفته بود که من پدرم را دیدم. آن وقت حرفش را باور نکردیم و گفتم از مرگ پدرش ناراحت است.

حدود یک ماه بعد، ساعت ۱۱ بهمراه الیاس و رقیه به بهشت زهرا رفتم. قطعه شهدا خلوت بود. پسرم را سر قبر پدرش گذاشتم و خودم در جستجوی آب رفتم. کنار قطعه یک شیر آب بود. به هر میزان گشتم شیر آب را پیدا نکردم. به این خاطر مجبور شدم تا کمی دورتر شوم. آن روز بعد از خواندن فاتحه به خانه برگشتیم. در خانه الیاس گفت که من امروز بابا را دیدم. گفتم: «کجا؟» جواب داد: «وقتی که برای آوردن آب رفتی، بابا بهمراه دوستانش پیش من آمد. دوستانش عقب‌تر ایستادند. بابا بغل و بوسم کرد. برایم ماشین کوچک آورده بود. با هم بازی کردیم. از داخل کیفش هم برایم خوراکی آورده بود. وقتی تو سمت من آمدی. بابا گفت که آرام بنشینم. بابا و دوستانش پشت گل‌ها رفتند و خوابیدند. پشت سرش دویدم، گفت: برو کنار مادرت بنشین.»

از آن روز هر پنج شنبه با الیاس و رقیه بر سر مزار پدرش می‌روم. لحظه‌هایی که من کنار الیاس نیستم، پدرش را می‌بیند. به هر میزان در دلم باشد به الیاس می‌گویم تا به پدرش بگوید. پدرش هم جوابم را به الیاس می‌دهد. از پسرم پرسیدم که آیا پدرت به خانه هم می‌آید؟ گفت: «وقتی تو خواب باشی، می‌آید.» یک شب که من خواب بودم، الیاس درخواست آب کرد. من با کوچک‌ترین صدا بیدار می‌شوم، با اینحال آن شب نتوانستم از جایم بلند شوم. روز بعد الیاس گفت: «وقتی شما خواب بودی. بابا دستم را گرفت و به آشپزخانه برد. بعد از اینکه آب خوردم، مجدد من را به رختخوابم آورد.»

از آنجایی که نگران حال الیاس بودم. مسئله را برای چند روحانی تعریف کردیم. آن‌ها جواب دادند که شهید زنده است. از آنجایی که کودکان روح پاکی دارند، امکان دارد آن‌ها را ببینند.

انتهای پیغام/ ۱۳۱

امیدواریم نوشته “«برایم بابا بخر»/ همسرم از روش پسرم راهنمایی‌ام می‌کند” مورد قبول علاقه مندان قرار گرفته است.

منبع

نویسنده : 
تاریخ انتشار : فروردین ۱۵, ۱۳۹۷
دسته بندی : حماسه و جهاد

دیدگاههای کاربران