حتی اگر دخترم بمیرد نمی‌توانم جبهه را رها کنم

در باب حماسه و جهاد نوشته ای داریم با عنوان “حتی اگر دخترم بمیرد نمی‌توانم جبهه را رها کنم” که امیدواریم مورد بهره برداری شما قرار بگیرد.

گروه حماسه و جهاد دفاع پرس: ۱۰ سالگی‌اش
همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی بود، بدین جهت جز خاطرات کوتاه چیزی از آن دوران
به خاطر ندارد، با اینحال به خوبی می‌دانست خانواده‌اش بهمراه انقلاب بودند، هر چهار برادر
و سه خواهرش با رزق حلال پدر، بزرگ شدند و این همراهی با امام ثمره یک عمر زحمت پدر
برای بزرگ کردن بچه‌ها با روزی از کار کشاورزی
بود.

«حسین پیرعلی» متولد سال ۱۳۴۷ است که از ۱۷
سالگی راهی میدان های نبرد شد. قسمت اول گفت‌وگوی دفاع پرس با وی را از اینجا میتوانید بخوانید. پیشتر گفتگو با این رزمنده دفاع مقدس
و جانبازان شیمیایی را از لحظه حضورش در جبهه تا جانبازی‌اش در میدان های جنگ می‌خوانیم
:

دفاع پرس: مسئولیت شما در جبهه چه بود؟

پیرعلی: نوع حضور ما در جبهه مانند رسته‌های
نظامی ارتش نبود که حتما در جایگاهی که تعیین می‌شد باشیم. گاهی پیش می‌آمد که
فرمانده گردان در مقطعی آر.پی.جی‌زن هم می‌شد یا پشت تیربار می‌رفت، کلاشینکف برمی‌داشت و تیراندازی می‌کرد یا مین خنثی می‌کرد. این تقسیم‌بندی‌ها در سپاه هم بود، مثلا گردان
تخریب، مسئول از بین بردن مین‌ها و باز کردن معبر بود با اینحال اگر زمانی ضروری شد آر.پی.جی دست بگیرند این کار را می کردند. همه این ها به شرایط جنگ بستگی داشت.

دفاع پرس: خاطره مخصوصی از آن دوران
برایمان تعریف می‌کنید؟

پیرعلی: حاج علی آقای فضلی فرمانده لشگر ۱۰ سیدالشهدا (ع)
بود و هم اینک نیز از سرداران بزرگ سپاه پاسداران است. در مقطعی در مخابرات ستاد
بودم و آقای قزوینی هم مسئول مخابرات لشکر بود، مرا در یکی از اعزام ها دید و برگه
اعزام مرا گرفت و گفت باید در ستاد باشی، گفتم نه من می خواهم بروم در گردان رزمی،
گفت نه شما قبلا در گردان رزمی بودی و الان ما نیاز داریم شما بیایید در مخابرات
باشید. افرادی که آن مقطع را یادشان هست می دانند که کشور واقعا دچار کمبود قابلیت ها
بود، اگر می خواستیم از تهران به کرج زنگ بزنیم باید یک ساعت وقت صرف می کردیم تا
شماره آزاد شود.

یک شب همسر حاج علی با مخابرات رابطه
گرفت. من آن مقطع وظیفه شناسایی افرادی که با جبهه رابطه می دریافت کردند را داشتم. بعد
متوجه شدم که این شخص همسر حاج علی است و تلفن را وصل کردم. به دلیل آنکه ابزار ها
طوری بود که وقتی صحبت تمام می شد می بایست آن را قطع می کردیم بدین جهت
مجبور بودیم چک کنیم که چه زمانی صحبت تمام می‌شود. یکی دو بار گمان کردم صحبت
حاج علی با همسرشان تمام شده با این وجود متوجه شدم که ادامه دارد. یکدفعه روی خط شنیدم که
همسرشان بیان میکرد دخترت مریم مریض است و نیاز به پزشک دارد، حاج علی هم گفت:
«شرایط طوری نیست که بیایم و دخترم را به بیمارستان برسانم» خانمش گفت: «اگر نیایی
احتمال مرگش می باشد» بعد ایشان گفت: «اگر بمیرد هم الان اهمیتی ندارد چون من در
شرایطی هستم که نمی توانم بیایم اکنون اگر از بستگان و اخوی من یا شما کسی هست از آن
ها درخواست کنید وگرنه الان من در شرایطی نیستم که بیایم».

خاطره ای دیگر هم ازقائم مقام لشگر ده حاج
یدالله کلهر دارم که ایشان خودشان می گفتند: «من یک دختر دارم که اینقدر من را کم دیده
و خیلی کم در خانه حضور داشتم و عمویش به کارها رسیده می کند، که من را نمی شناسد و
وقتی می روم خانه من را عمو خطاب می کند و به عمویش بابا بیان میکند!» تمامی دوران دفاع
مقدس خاطره است. از همرزمانی که ممکن بود تنها یک شب آن ها را ببینیم و فردا به
شهادت می رسیدند یا فردای عملیات از چادر چهار یا پنج نفره تنها تعدادی لباس و وسیله از آن ها می ماند.

دفاع پرس: از دوستانتان در جبهه
برایمان بگویید از دوستانی که خیلی به آن ها نزدیک بودید با اینحال شهادت بین شما و آن
ها جدایی انداخت.

پیرعلی: با شهید «مجید فرهنگ» که برادر شهید بود و قبل از ایشان محمد فرهنگ
به شهادت رسیده بود دوستی عمیقی داشتم، حدودا در بیشتر مواقع باهم بودیم و باهم رفت و آمد
داشتیم.

دفاع پرس: چه چیز در ایشان شما را جذب کرد؟

حتما بخوانید   شهیدی که عضو های بدنش را برای فرمانبری خدا مواخذه می‌کرد

پیرعلی: شهید فرهنگ غیر از اینکه بچه بسیار
منظمی بود، درس خوان بود و حافظه بسیار قوی‌ای داشت. از خانواده فرهنگی و از
نیروهای نخبه مخابرات بود که در بیشتر مواقع صاحب فرضیه و نظر بود.

دفاع پرس: شهید فرهنگ چه زمانی به شهادت
رسیدند؟

پیرعلی: در عملیات والفجر پنج به شهادت رسید. ایشان
در مقطعی تغییر رشته داد و به رشته ریاضی فیزیک آمد. کسی که این کار را می‌کرد باید حاوی ذهنی قوی و فعالی می‌بود. خیلی
مواقع در بسیج و یا در خانه یکدیگر باهم بودیم و کارهای مرتبط با بسیج را انجام می
دادیم. برخی اوقات که به منزلشان می رفتم اتاقش را پر از کتاب می دیدم. با اینکه
اکثر مواقع در جبهه بود با اینحال با معدل بالا و مقام های خوب درسش را قبول می شد.
وقتی که به عملیات والفجر پنج رفت پدرش هم در این عملیات حضور داشت. وقتی علاقه داشت
برود هم از من و هم از پدرش خداحافظی کرد. بعد از عملیات زمزمه شد که مجید فرهنگ به
شهادت رسیده است با اینحال پیکرش برنگشت و مفقود ماند تا اینکه حدود سه یا چهار سال پیش که
آثاری از ایشان و استخوان و پلاکش را پیدا کردند و تحویل خانواده اش دادند.

دفاع پرس: صحنه مخصوصی از همراهی‌تان با
شهید که دائما جلوی چشمتان باشد یا در ذهنتان تکرار شود به خاطر دارید؟

پیرعلی: در عملیات والفجر هشت روستایی در نزدیکی اروند قرار داشت که مشرف به بندر
بصره عراق بود. به ما اجازه دادند چند روزی در این روستا که خسروآباد اسم داشت
بمانیم تا به ما اجازه کمپانی در عملیات را بدهند. در لحظه عبور از اروند، پتویی که به
من داده بودند تا از آن استفاده کنم در رودخانه افتاد. شرایط آب و هوایی طوری
نبود که بتوانیم بدون پتو سر کنیم. خواستم پتویی تهیه کنم. ماشینی را دیدم و حس
کردم پشت وانت، پتو هست. دست به هر پتویی که زدم دیدم پایین آن شهیدی خوابیده و اینطور گفته میشود که
در حال انتقال شهدا بودند.

 

صحنه دیگری را از اردوگاه کوثر اهواز به خاطر دارم. نمی دانم چه روزی
بود با اینحال بعد از صرف صبحانه رسم بر این بود یکی از رزمنده ها مسئول تجمیع وسایل
سفره باشد. آن روز فرصت یکی از دوستانمان به اسم آقای سیرایی بود. صبحانه را
خوردیم و سیرایی برای شست و شو به کنار تانکر آب رفت. ناگهان دیدیم پدافند اردوگاه
برای بار نخست شروع به شلیک کرد و بعد از آن هواپیماهای دشمن در آسمان پدیدار شد.
اینطور گفته میشود که ستون پنجم دشمن معلومات اردوگاه را داده بود. با فاصله بسیار کمی از زمین
هواپیماهای دشمن بالای سر ما آمدند آنقدر نزدیک بودند که می توانستیم سر خلبانان
را وقتی که به زمین نگاه می کردند ببینیم. سیرایی که کنار منبع آب بود را صدا
زدم تا پناه بگیرد با اینحال موج یکی از انفجارها آنقدر زیاد بود که دلیل شد کل شکمش
تخلیه شود.

هواپیماهای دشمن خیلی راحت اردوگاه را بمباران کردند. بعد از دو ساعت
وقتی که کل اردوگاه با خاک یکسان شد برای پیدا کردن دوستانمان رفتیم. موقعیت بسیار
رقت باری بود، تکه های گوشت روی درخت ها افتاده بود. شهید سیرایی از نمونه افرادی
بود که در همان دقایق اول به شهادت رسید و
موج انفجار شکمش را تخلیه کرد و دست و تمام بدنش آسیب دید.

دفاع مقدس: بحث بسیار مهم در جبهه ها
بحث ایثار است، در عملیات هایی که حضور داشتید چه صحنه ای از همه بیشتر برای تان تداعی
کننده ایثار و فداکاری بود؟

حتما بخوانید   جای صدای پدرم در روایتگری خالی است/ تاریخ را قبل از آن که ما را روایت کند، بازگو کنیم

پیرعلی: ما در آموزش هایی که داشتیم به نحوی ایثار و فداکاری را یاد می
گرفتیم. اینکه در هر برهه از جنگ اگر براساس اعتقادات و فداکاری و از خودگذشگی کار
نکنیم نمی توانیم موفق شویم.

صحنه های بسیاری از خودگذشتگی و ایثار در جبهه ها نمایان بود خیلی
مواقع اگر رزمنده ای می دید دوست و همرزمش خسته است جای ایشان پست می داد و با ایشان
هم کاری می کرد که خودش نمونه ای از ایثار است، اینکه دیگری را بر خودت ترجیح بدهی.
یا اینکه در عملیات ها خودشان را سپر بلای دوستانشان می کردند. یا در شرایط بی آبی
و تشنگی اگر آبی داشتند به همرزم خود می دادند. با یک نگاه قادریم بگوییم تمام جبهه
صحنه ایثار بود.

حتی اگر دخترم بمیرد نمی‌توانم جبهه را رها کنم

 

دفاع پرس: ویژه ترین فردی که در جبهه دیده
اید چه کسی بود داشت؟

پیرعلی: ما فرد شاخصی در کل جبهه ها داشتیم و این
شخص عضو لشگر ده سیدالشهدا مرحوم حاج آقای بخشی بود. ایشان هم ساکن کرج و هم عضو لشگر
۱۰ سیدالشهدا (ع) بودند و منزلش هنوز هم در کرج است. ما فردی که از ایشان سن و سالش در
جبهه بیشتر باشد هم داشتیم با این وجود حدودا ایشان مهم ترین فرد سن و سال دار جبهه بود.

دفاع مقدس: جوانترین فردی که در جبهه دیدید
چه کسی بود؟

پیرعلی: الان اسم شان یادم نیست، یک رزمنده اهل
تهران داشتیم.

دفاع پرس: حدودا چندسال سن داشت؟

پیرعلی: ممکن است حدودا ۱۳ یا ۱۴ سال سن داشت، خود
من هم سن کمی داشتم، حتی ریش هم درنیاورده بودم، اینکه می گویند عده ای ها در جبهه
و جنگ ریش درآوردند درست است. بچه های سیزده چهارده ساله می آمدند با اینحال دلاور بودند،
سن شان کم بود با این وجود واقعا ایمان و باور راسخ و محکمی داشتند.

شهید معززی یکی از دوستان من بود که مدت فراوانی
در جبهه می‌ماند و خیلی کم به خانه می رفت. چون در آن مقطع من بسیجی بودم و به جبهه
می رفتم خانواده اش به من گفته بودند که با ایشان بگویم مدت بیشتری در منزل باشد تا
بیشتر ایشان را ببینند. من هم چون مسئول بودم و سنم بیشتر بود تصمیم گرفتم که
پادرمیانی کنم. یک روز به مقر لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) رفتم. بعد از احوالپرسی
گرم با معززی و خوردن چایی در شیشه های مربا که آن وقت به جای لیوان استفاده می
شد، گفتم برویم کمی قدم بزنیم. همین اکنون هم که یاد این کارم می‌افتم کمی ناراحت می
شوم که چرا نصیحتش کردم. گفتم شما خیلی وقت است به خانواده سر نزنید، فرزند کوچک
خانواده هستید و برادرت عباس آقا هم رزمنده است، بد نیست بیشتر به خانواده سر
بزنی. گفت: عیب ندارد، الان دفاع از کشور برایم از خانواده مهم‌تر است، هر لحظه
وقتش بشود می روم. حرفش مانند یک عارف بود.

وقتی که در پایگاه بسیج فرصت داشتیم
گاهی باهم شب ها صحبت می کردیم. می گفتم دوست داری چگونه شهید شوی، بیان میکرد: «مانند
امام حسین، سر از بدنم جدا شود.» واقعا هم همینطور شد و توپ مستقیم به سرش خورد و
سر از بدنش جدا شد.

ادامه دارد…

حتما بخوانید   پیکر شهید «جلال ملک‌محمدی» تشییع شد

امیدواریم نوشته “حتی اگر دخترم بمیرد نمی‌توانم جبهه را رها کنم” مورد قبول علاقه مندان قرار گرفته است.

منبع

نویسنده : 
تاریخ انتشار : مرداد ۱۱, ۱۳۹۶
دسته بندی : حماسه و جهاد

دیدگاههای کاربران