حکایت جانباز نابینایی که تا انتهای جنگ در جبهه ماند

در باب حماسه و جهاد نوشته ای داریم با عنوان “حکایت جانباز نابینایی که تا انتهای جنگ در جبهه ماند” که امیدواریم مورد بهره برداری شما قرار بگیرد.

گروه حماسه و جهاد دفاع پرس: خود را سرباز امام خمینی (ره) می‌دانست؛ روزی که جنگ شروع شد، خودش در تهران بود و دلش در جبهه. کم سن و سال بود و هر بار به خاطر سخت سنی‌اش اعزامش به تاخیر می‌افتاد؛ با اینحال با پافشاری خود را به رزمندگان در خط مقدم رساند، عاشقانه همراه با رزمندگان از کشور دفاع کرد و در این مسیر به درجه رفیع جانبازی نائل آمد.

ایشان به توجه به این که چشمانش را از دست داده بود، باز هم خودش را به جبهه رساند و در رسته بی‌سیم‌چی فعالیت کرد و بعد از اتمام جنگ، ازدواج و خداوند به ایشان سه فرزند عطا کرد.

متن بالا برآمده از زندگی پرفراز و نشیب جانباز «یونس سهرابی» بود که پیشتر نحوه اعزام و مجروح شدنش در جبهه را می‌خوانید: بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به عضویت بسیج درآمدم. آن وقت گمان نمی‌کردم که امکان دارد چند سال بعد جنگ شروع شود؛ با اینحال از آنجایی که گذراندن دوران آموزش نظامی را برای دفاع از کشور و انقلاب واجب می‌دانستم، در مسجد محل ثبت اسم کردم. در آنجا دوره‌های آموزشی نظامی، عقیدتی و سیاسی را گذراندم. شب‌ها نیز در مسجد نگهبانی می‌دادم. آن وقت به توجه به این که سن و سال کمی داشتم، با اینحال از اینکه من نیز در حفظ انقلاب نقش دارم، بسیار خوشحال بودم.

جنگ نابرابر ایران و عراق که شروع شد، آموزش‌های نظامی که گذرانده بودم، بسیار برای من مفید واقع شد. آن وقت پادگان‌ها ۲۴ ساعته به روش داوطلبانه آموزش نظامی می‌دادند. من نیز دوست داشتم در این دوره‌ها کمپانی کنم، با اینحال چون سنم کم بود، نمی‌پذیرفتند. بار‌ها شناسنامه‌ام را دستکاری کردم، با این وجود هر بار مسوول ثبت اسم متوجه شد.

حتما بخوانید   معرفی قرآن مزین به اسم شهدای مدافع حرم، اهدایی به آستان امامین جوادین (ع)+ عکس ها

تصمیم گرفتم پدر و مادرم را راضی کنم. به سختی آن‌ها را راضی کردم و برای گذراندن دوره آموزشی در پادگان ثبت اسم کردم. اردیبهشت ۶۱ در مقر لانه جاسوسی برای اعزام به جبهه ثبت اسم کردم.

برای بار نخست با لشکر ۳۰ زرهی در مرحله سوم عملیات بیت المقدس کمپانی کردم. این عملیات بسیار سخت بود. بعد از عملیات به خانه برنگشتم؛ از آنجاییکه می‌ترسیدم که دیگر پدر و مادرم اجازه ندهند که به جبهه برگردم. عملیات دوم من عملیات رمضان بود. صبح روز دوم عملیات در حال نماز بودم که ناگهان انفجار مهیبی در کنارم رخ داد. احساس کردم چیزی با صورتم برخورد کرد. ثانیه‌ای بعد خون پیشانیم را پوشاند.  

بچه‌های امداد من را به پشت جبهه بردند. از آنجا به حمیدیه و سپس به بیمارستان جندی شاپور اهواز منتقل کردند. پرستار در بیمارستان برای تسکین دردم، یک آمپول مسکن به من زد. دستم را روی کمرم گذاشتم و در راهرو راه می‌افتم که یک پزشک به سوی من آمد و در باب جراحتم پرسید. گفتم از ناحیه کمر سخت ندارم، حتی جای آمپول درد می‌کند. پزشک با تعجب پرسید: «آمپول درد دارد یا گلوله؟» گفتم: آمپول. آن پزشک همزمان با اینکه می‌خندید گفت: «نمی‌دانم چرا رزمندگان از آمپول بیشتر از گلوله و ترکش می‌ترسند.»

از بیمارستان مرخص شدم، با اینحال برای اینکه نمی‌خواستم مادرم من را در این موقعیت ببیند، مجدد به منطقه برگشتم.

مجروحیتم مانع حضورم در جبهه نشد

در عملیات والفجر ۳ نیز کمپانی کردم. در روز‌های در ابتدا عملیات موفقیت‌های خوبی کسب کردیم. روز چهارم عملیات در حال نماز صدای انفجار مهیبی به گوش رسید. ثانیه‌ای بعد احساس سوختگی شدید در ناحیه سر و صورتم داشتم. گمان کردم که این دفعه به قافله دوستان شهیدم پیوستم. می‌خواستم اشهدم را بخوانم، با این وجود قادر به بیان کلمات نبودم. در آن لحظه چهره مادر و پدرم را بعد از شنیدن خبر شهادتم تصور کردم و دلتنگ پدر و مادرم شدم. نمی‌دانم چه زمانی از حال رفتم. ترکش به چشم، جمجمه، گوش راست و صورتم اصابت کرده بود.

حتما بخوانید   روزشمار دفاع مقدس (۱۱ خرداد)

بالاخره چشمان خود را در اثر اصابت ترکش، از دست دادم و نابینا شدم؛ نابینایی‌ام نتوانست مانع حضور مجدد من در جبهه شود. بدین خاطر به پایگاه بسیج رفتم و سعی کردم در کار‌های مخابرات مهارت پیدا کنم. در آنجا کد‌های بی‌سیم را حفظ کردم. نتیجا سال ۶۴ با اسم بی‌سیم‌چی در لشکر ۱۰ سیدالشهدا (ع) وارد جبهه شدم و تا انتهای جنگ تحمیلی در جبهه ماندم.

انتهای پیغام/ ۱۳۱

امیدواریم نوشته “حکایت جانباز نابینایی که تا انتهای جنگ در جبهه ماند” مورد قبول علاقه مندان قرار گرفته است.

منبع

نویسنده : 
تاریخ انتشار : مرداد ۱۰, ۱۳۹۷
دسته بندی : حماسه و جهاد

دیدگاههای کاربران