شهادت هفت تن از عضو های خانواده مرحوم «بهشتی» در اولین روز جنگ تحمیلی

در باب حماسه و جهاد نوشته ای داریم با عنوان “شهادت هفت تن از عضو های خانواده مرحوم «بهشتی» در اولین روز جنگ تحمیلی” که امیدواریم مورد بهره برداری شما قرار بگیرد.

گروه حماسه و جهاد دفاع پرس: نقش روحانیت در ساختار سیاسی، اجتماعی و فرهنگی کشور بی بدیل است. این قشر نقش مرجع و هدایت کننده را برای جامعه اسلامی ایفا می‌کنند. یکی از این روحانیون مرحوم «آیت الله سید علی‌محمد بهشتی» از شاگردان شهید بروجردی (ره) و آیت الله گلپایگانی (ره) بود. وی تمام عمر خود را صرف ترویج اسلام و مبارزه با رژیم پهلوی کرد. «سید محمدرضا بهشتی» فرزند این روحانی مبارز در گفت‌وگو با خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس به شرح و بیان فعالیت‌های پدرش و نحوه شهادت هفت تن از عضو های خانواده‌اش پرداخت.
در قسمت در ابتدا گفت‌وگو به تبعید مرحوم بهشتی به اسلام آباد و شروع فعالیت‌های فرهنگی وی پرداختیم. در قسمت دوم گفت‌و‌گو نیز به تبعید آیت الله یزدی به اسلام آباد و تاثیر حضور ایشان بر فعالیت‌های پیشرو شهید و به علاوه از طرف دیگر شهادت عضو های خانواده وی پرداختیم که پیشتر می‌خوانید:

دفاع پرس: در خصوص تبعید آیت الله یزدی به اسلام آباد غرب بفرمایید.

بهشتی: تبعید آیت الله یزدی به اسلام آباد غرب در سال ۵۷، نقطه عطفی جهت سوق دادن فعالیت‌های پدرم به سوی امور پیشرو شد. وی به باعث آشنایی که با مرحوم پدرم داشت، به مسجد آمد و میهمان ما شد. آیت الله یزدی در خاطرات خود آورده‌اند که وقتی به اسلام‌آباد رفتم، تنها روحانی که با من هم کاری کرد تا بستر مناسبی برای فعالیت‌های پیشرو داشته باشیم، مرحوم بهشتی بود. پدرم نماز مسجد را اقامه می‌کردند و سپس آیت الله یزدی به سخنرانی می‌پرداختند. با حضور وی جو مسجد پیشرو شده بود. مردم اسلام آباد جزو اولین استان‌هایی بودند که شعار مرگ بر آمریکا را سر دادند.

در عیدفطر سال ۵۷، مردم نماز را در بیابانی خواندند و لحظه بازگشت شعارهای پیشرو دادند. از این پس راهپیمایی شروع شد. در شب نیمه شعبان سال ۵۷، آیت الله یزدی سخنرانی تندی داشتند. همان شب وی از روش شهربانی بازداشت شد.

پدرم به جهت اینکه به مدیران نظامی بفهماند که مردم پشتیبان روحانیت هستند، برنامه با مزه ای ریختند. وی به مردم گفت که هر یک یک قابلمه غذا و یک پتو به شهربانی ببرید تا به دست آیت الله یزدی برسد. مردم با حضور در شهربانی شروع به شعار دادن کردند.

روز بعد آیت الله یزدی به کرمانشاه منتقل شد. اردیبهشت سال ۵۷ پدرم نیز در مسجد سخنرانی کرد. آن وقت من سرباز بودم. آن شب بهمراه دیگر مردم به سخنرانی پدر گوش دادم که ناگهان اطراف مسجد به وسیله نیروهای ساواک و شهربانی محاصره شد وپدرم بهمراه ۱۶ نفر دستگیر و به دادگاه کرمانشاه منتقل شد. در آنجا تصمیم دریافت کردند که جهت عدم بر هم زدن جو استان پدرم را به اسلام آباد برگردانند با اینحال ممنوع المنبر شود.

شهادت هفت تن از عضو های خانواده در اولین روز جنگ تحمیلی

فردای آن روز من با مراجعه به پادگان، دستگیر و به کرمانشاه منتقل شدم. هفت روز زندانی بودم سپس به پاوه تبعید شدم. در آنجا به من گفتند که حق ندارم با هیچ کدام از سربازها صحبت کنم و دلیل آمدنم به پاوه را بگویم. به علاوه از طرف دیگر باید هر روز دو مرتبه برای امضا به ساواک می‌رفتم. در آن دوران نگهبانی نمی‌دادم و لباس سربازی نمی‌پوشیدم. مدیران پادگان به سربازها گفته بودند که من دیوانه هستم و نباید با من صحبت کنند. گاهی سربازها با من شوخی می کردند و من می‌خندیدم. آن‌ها باور کرده بودند که من دیوانه هستم تا اینکه یکی از سربازها به کارگزینی رفته و پرونده من را خوانده بود. مسئله تبعید من لو رفت. آن سرباز نیز به شهر دیگری تبعید شد.

در ۲۵ آذر ماه ۵۷ به دستور امام (ره) از پادگان فرار کردم. یکی از موضوعاتی که در دوران انقلاب فراموش شده، فرار سربازان است. آن وقت فرار از خدمت به منزله یک آتی ابهام آمیز بود. از آنجاییکه هیچ کس نمی‌دانست که چه زمانی انقلاب پیروز می‌شود و در صورت دستگیری چه عاقبتی در انتظار اوست. به اسلام آباد فرار کردم. یکی از دوستان مسجدی که در شهربانی کار می‌کرد، غیر علنی به من اطلاع داد که نامه دستگیری من آمده است. از خانه فرار کردم و به مدت دو ماه در قم غیر علنی زندگی کردم تا اینکه انقلاب به پیروزی رسید.

دفاع پرس: فعالیت‌های شما و پدرتان بعد از پیروزی انقلاب به چه نحو بود؟

بهشتی: بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، کمیته در مسجد دائر شد. به جهت اینکه از خدمت سربازی قرار کرده بودم با اسم یک پیشرو جذب کمیته شدم.

پدرم بعد از پیروزی انقلاب نماینده امام (ره) در اسلام آباد شد. وی چندی بعد تصمیم گرفت که از اسلام آباد به قم مهاجرت کند. پدرم با امام راحل در جهت انتقال مشورت کرد و ایشان موافقت کردند با اینحال مردم اسلام آباد به دیدار امام (ره) رفتند و درخواست کردند تا پدرم در این شهر بماند.

شهادت هفت تن از عضو های خانواده در اولین روز جنگ تحمیلی

دفاع پرس: لحظه شروع جنگ تحمیلی خانواده شما در کجا زندگی می‌کردند؟

بهشتی: در آن وقت پدرم برای ممکن کردن شرایط سکونت راهی قم شده بود. در این مدت مادرم وسایل خانه را بسته بندی می‌کرد. به جهت اینکه من تازه ازدواج کرده بودم و به علاوه از طرف دیگر در آزمون استخدامی آموزش و پرورش قبول شده بودم، از اینرو تصمیم گرفتم در اسلام آباد بمانم.

مادرم در آن وقت ۳۹ ساله بود و در تمام شرایط سخت و دشوار پدرم را همراهی می‌کرد. به توجه به اینکه پزشکان به مادرم پیش نهاد کرده بودند در یک منطقه آب و هوای خشک زندگی کند تا رماتیسمش افزایش یابد، مادرم می‌گفت به هر میزان امام راحل و پدرت بگویند من قبول دارم. اگر امام (ره) به پدرت ابلاغ کند که در اسلام آباد بماند، من نیز می‌پذیرم.

در آن دوران پدرم کمک‌های خیرین را تجمیع کرده و بین خانواده‌های نیازمند اسلام آباد تقسیم می‌کرد. به جهت اینکه به روزهای مهر ماه نزدیک می‌شدیم، ۳۰ شهریور ماه با پدرم رابطه گرفتم و کسب اجازه کردم تا کمک‌ها را میان خیرین تقسیم کنم. با موافقت پدرم روز بعد بهمراه خادم مسجد شروع به بسته‌بندی کمک‌های مردمی کردم. بسته بندی کالا تا قبل از ظهر به اتمام نرسید. آن روز منزل خانواده همسرم دعوت بودم. قبل از حرکت به منزل آن‌ها به خانه مادرم رفتم. آن‌ها منتظر آمدن مادربزرگم از بروجرد بودند.

آن روز مادرم لوبیاپلو پخته بود. دو بار برایم غذا کشید و گفت این تازه ترین بار است که از دست من غذا می‌خوری. در آن وقت متوجه معنی این جمله مادرم نشدم. خواهرم نیز بهمراه همسر و فرزندش در خانه پدری‌ام بودند. برادر کوچکم، احسان، که پنج ساله بود، خطاب به برادر دیگرم می‌گفت که در راهرو نخواب امکان دارد گلوله‌ای از سمت دشمن به داخل خانه بیاید و به تو اصابت کند. محمدجواد هم جواب داده که اگر تیر بخورم، شهید می‌شوم و مکان شهید در بهشت است.

شهادت هفت تن از عضو های خانواده در اولین روز جنگ تحمیلی

قبل از وقوع آن حادثه، سه مرتبه خبری مبنی بر این حادثه بر سر زبان‌ها آمد با این وجود هیچ کدام از ما متوجه نشدیم. ابتدا استخاره‌ پدرم بود که در آن شهادت آمده بود. دوم سخن مادرم و سوم بصیرت برادرم در خصوص شهادت. سه عاملی بود که می‌خواست به ما بفهماند که حادثه‌ای رخ خواهد داد.

دقایقی بعد از خوردن ناهار به دفتر برگشتم. رادیو در دفتر مسجد روشن بود. پیامی مبنی بر تجاوزات عراق و جواب قطعی ما در خصوص بمباران‌های عراق مطرح شد. یکی از اهالی محل در همین حین وارد مسجد شد و از من خواست تا از روش بلندگو به مردم مطرح کنم که عراق حمله کرده است و تکمیل باشند. از انجام این رفتار سر باز زدم و گفتم که این امر دلیل رعب و وحشت میان مردم می‌شود. آن فرد با شنیدن جواب من از مسجد خارج شد.

دقایقی بعد با شنیدن صدای هواپیما از دفتر مسجد خارج شدم. هواپیماها به قدری به زمین نزدیک شده بودند که برگ‌های درخت توت بر روی زمین ریخت و شیشه‌ها شکست. در آن لحظه گمان کردم که هواپیماهای ایرانی هستند که به سوی عراق می‌روند با اینحال وقتی که چترهایی از هواپیما به سوی زمین پرتاب شد، یقین یافتم که این هواپیماهای عراقی است. در همین حین موج یک انفجار من را پرتاب کرد. از زمین که بلند شدم، صورتم پر از خون بود. صورتم را داخل حوض آب کردم. آب رنگ خون گرفت. می‌خواستم به خانه پدرم که به فاصله ۱۰ متری از مسجد بود برای پانسمان بروم که ناگهان دیدم خانه پدرم فرو ریخته است. به سوی آنجا دویدم. خواهرم با آوار به پایین می‌آمد که دست ایشان را گرفتم و به بیرون کشیدم. وسط خیابان هر کسی که در حال عبور بود، ترکش خورده بود. یک نفر دست و سرش قطع شده و در حال سوختن تکان می‌خورد. از قبیل تنه درخت، سوخته و سیاه شده بود.

هفت نفر از عضو های خانواده‌ام اعم از مادرم، داماد، نوه، سه برادر و مادرم بزرگم در پایین آوار مانده بودند. از یک تیرآهن گرفتم و خودم را به بالای ساختمان کشیدم. آجرچین‌های اتاق باقی مانده بود. پایم را که روی اولین آجر گذاشتم، ساختمان فرو ریخت و من حدود فاصله ۹ متر به زمین سقوط کردم. بر اثر پرتاب، از حال رفتم. وقتی چشم باز کردم، روی میز در داروخانه بودم. فکرم را که متمرکز کردم، متوجه شدم چه حادثه‌ای رخ داده است.

شهادت هفت تن از عضو های خانواده در اولین روز جنگ تحمیلی

بعدها برایم روایت کردند که بعد از سقوطم از ساختمان، من را بهمراه شهدا به بیمارستان منتقل کردند. مسئول داروخانه بیمارستان که یکی از دوستان مسجدی‌ام بود، متوجه می‌شود که من نفس دارم. من را به داروخانه برد و سرم می‌زند.

سرم را از دستم باز کردم و به سوی خانه‌مان رفتم. با لودر آوارها را برداشتیم و پیکرها را پیدا کردیم.

مادرم را در حالی پیدا کردیم که سه برادرم را در آغوش گرفته و تیرآهن از پهلوی سمت راستش وارد شده و از سمت دیگر خارج شده بود.

دفاع پرس: چه زمانی به پدرتان خبر این حادثه را دادید؟

بهشتی: اهالی محل شب حادثه طی رابطه تلفنی با دفتر آیت الله گلپایگانی می‌گویند که نارنجکی به منزل ما پرتاب شده است. پدرم آن وقت در قم مسئول مسجد امام المهدی (عج) شده‌ بود. وی زمانی به منزل رسید که ما پیکرها را از ساختمان خارج کرده بودیم. پدرم در آن لحظه با دیدن منزل و پیکر هفت تن از عضو های خانواده‌اش رو به قبله ایستاد و گفت: «هو المالک و نحن المملوک».

پیکرها را برای تشییع و خاکسپاری به بروجرد منتقل کردیم. در این حادثه بیشترین ضربه را خواهرم خورد از آنجاییکه غیر از عضو های خانواده‌اش، فرزند و همسرش نیز شهید شدند.

ادامه دارد…

امیدواریم نوشته “شهادت هفت تن از عضو های خانواده مرحوم «بهشتی» در اولین روز جنگ تحمیلی” مورد قبول علاقه مندان قرار گرفته است.

منبع

حتما بخوانید   نگاه مرحوم حسین اردستانی در عرصه پژوهشگری دفاع مقدس، بسیار عمیق و دقیق بود
نویسنده : 
تاریخ انتشار : آذر ۱۹, ۱۳۹۶
دسته بندی : حماسه و جهاد

دیدگاههای کاربران