ناامیدی، لحظه‌ی مرگ یک آزاده بود/ بمباران زندان و شهادت اسرا قلبم را به درد آورد

در باب حماسه و جهاد نوشته ای داریم با عنوان “ناامیدی، لحظه‌ی مرگ یک آزاده بود/ بمباران زندان و شهادت اسرا قلبم را به درد آورد” که امیدواریم مورد بهره برداری شما قرار بگیرد.

گروه حماسه و جهاد دفاع پرس: در آستانه سالگرد بمباران زندان «دوله تو» در ۱۷ اردیبهشت ۶۰ به مرور وقایع و جنایت‌های حزب دموکرات در کشتار بی‌رحمانه مردم این فاصله و بوم پرداختیم که پیشتر می‌خوانید:

غروب ۲۰ شهریور ماه سال ۵۹ ما را به زندان «دوله تو» منتقل کردند. آسمان شب پتو و خاک زمین تشک ما بود. پیشمرگ‌ها دور تا دور ما حریق روشن کرده بودند که ما از درون حلقه حریق نتوانیم فرار کنیم.

ما در آن زمین نمناک منطقه دلتو که همراه با رودخانه‌ای بود و از یک جهت به کوه و از جهتی دیگر به دشت مشرف بود نشسته بودیم. عده ای از اسرا چرت می‌زدند.

آن شب هر از چندگاهی دموکرات‌ها رگبار می‌زدند تا زندانی‌ها بترسند و فرار نکنند. در دل تاریکی مسوولین اتاق‌های هشت‌گانه زندان آلواتان بچه‌ها را جمع کردند، حدود و قصوری را تعیین کردند و گفتند که از اینجا تکان نخورید.

در زندان «دوله تو» بیگاری به تدریج آزاد شده بود و زندانیان بر روی سنگ‌هایی که چیده بودند، می‌نشستند و زندانبانان در منطقه‌ای که آفتاب و باران اذیت‌شان نمی‌کرد، استراحت می‌کردند.

زندانیان بعد از ورود به منطقه وظیفه داشتند که برای زندان‌بانان چادر بزنند و قابلیت ها رفاهی برای آن‌ها ممکن کنند.

حدود ۱۰ روزی را که در زندان دوله تو بودیم، هر لحظه می‌خواستند از عرصه قضایی یا مراکز قضایی حزب دموکرات برای بازجویی بیابند، زندان‌بانان با اسرا لطیف‌تر می‌شدند؛ وقتی که ماموستا وارد می‌شد، گوسفندی برایش می‌کشتند و کباب درست می‌کردند و بعد این مراحل زندانیان منتظر بودند تا فرا خوانده شوند.

حتما بخوانید   روایت رزمنده یک دستی که با شمشیر می‌جنگید

حزب دموکرات، ماموستا، قاضی و مردم نظامی داشتند؛ معمولاً در بازجویی‌ها نماینده قضایی که یکی از آن خشن‌ترین و وحشتناک‌ترین مأموران حزب دموکرات می‌آمد که مشهور به ماموستا گوران بود.

ماموستا گوران، چندین بار بنده را بازجویی کرد؛ ایشان فردی بود که خونسرد در مکان می‌نشست؛ به آرامی صحبت می‌کرد؛ لابه‌لای صحبت‌ها می‌خندید؛ یادداشت‌هایی می‌کرد؛ آرام بلند می‌شد و می‌رفت و بعد از چند روز می‌دیدم تیربار کاشته می‌شد و چند نفر اعدام می‌شدند.

هدف از بازجویی‌هایی که در زندان دوله‌تو صورت می‌گرفت، کاهش جمعیت و تمرکز بر مدیریت زندان بود در حقیقت اعدام چند نفر از زندانیان در مسیر پیش روی دموکرات‌ها قرار داشت.

ناامیدی، لحظه‌ی مرگ یک آزاده بود

یک اسیر تنها با امید زنده است اگر هر لحظه امید از ایشان گرفته شود لحظه مرگ اوست. در شرایط سخت آنجا حتی در لحظات بازجویی ماموستا تنها به امید زنده بودیم.

۱۵ روز بعد از بازجویی‌ها، در تاریخ ۶ مهر، زندانیان خارج شدند و در ۲ ستون صف کشیدند تا زندان دوله‌تو را بازسازی کنیم.

۴۵ دقیقه تا یک ساعت در دل دره‌ها از دوله تو به سوی فاصله عراق حرکت می‌کردیم؛ لحظه‌ای از حرکت ایستادیم. از کنار کوه‌هایی رد شدیم که خاک سیمانی داشت. خانواده کردی در آنجا بود و زنی که در این خانواده بود به صورتش می‌زد و با گریه می‌گفت: «این پسر مردمه».

این آزاده زندان‌های حزب دموکرات اظهار داشت: به آن نقطه رسیدیم و در آن نقطه جوانی به پشت، روی زمین افتاده بود؛ این جوان، شهید «حسن امینی» از درجه‌داران هوانیروز ارتش بود.

حتما بخوانید   اجرای رزمایش امداد و نجات به وسیله بالگرد‌های هوانیروز+ عکس ها

عبور از کنار پیکر غرق به خون شهید «حسن امینی» برای ما خیلی سخت بود، با این وجود ما چاره دیگری نداشتیم، از آنجاییکه در فاصله چند متری، نگهبانان روی تخته سنگ‌ها ایستاده بودند و چگونگی عبور ما را نظاره می‌کردند.

بمباران زندان و شهادت اسرا قلبم را به درد آورد

صفدر محمدی اهل کرمانشاه و معاون آموزش و پرورش کامیاران بود. ایشان بهمراه مدیرعامل آموزش و پرورش کامیاران که اگر اشتباه نکنم نامش رسول غفاری بود، حین سفر به کرمانشاه به کمین کومله گرفتار شده بودند. نیرو‌های کومله رسول غفاری را به شهادت رساندند! (محمدکریم غفاری مدیرکل آموزش و پروش کامیاران بود. ایشان در لحظه ماموریت به وسیله نیرو‌های حزب دموکرات اسیر و به زندان «دوله تو» منتقل شد. وی بعد از بمباران زندان «دوله تو» به وسیله رژیم بعث، همزمان با اینکه بر اثر اصابت ترکش مجروح شده بود، به دیگر اسرای امداد رسانی می‌کرد، و بالاخره به وسیله نیرو‌های حزب دموکرات که در اطراف زندان کمین کرده بودند، به فیض شهادت نائل آمد. «با استناد به گفته خانواده شهید غفاری»)

سرهنگ اصغرلو از زبدگان زمانه بود. ایشان موفق شد فرار گروه هفت نفره از زندان کومله را در سال ۱۳۵۹ دیزاین و اجرا کند. آقا یدالله می‌گفت: فرضیه فرار را جناب سرهنگ مطرح کرد، ۴۰ شب طول کشید تا توانستیم کانالی را حفر کرده و به بستر رودخانه برسانیم و از آنجا فرار کنیم، با این وجود نزدیک‌های سردشت به رهگذری برخوردیم که ما را لو داد و این دفعه گرفتار حزب دموکرات شدیم.

نیرو‌های کومله که ردمان را گرفته بودند به دموکرات رسیدند و درگیری خونین شروع شد. کومله دستور می‌داد برگردیم و تهدید می‌کرد اگر اینطور نباشد ما را خواهند کشت. دموکرات می‌گفت: اگر قدمی به عقب برگردید شما را به رگبار می‌بندیم. بین این حریق بازی گیرکرده بودیم تا اینکه شرایط کمی آرام شد.

حتما بخوانید   بازخوانی بیانات امام خمینی (ره) بعد از شهادت آیت الله بهشتی

یکی از نیرو‌های کومله که دم از رفاقت با سرهنگ اصغرلو می‌زد به ایشان نزدیک شد و گفت: «سرهنگ بالاخره کارخودتو کردی؟» سرهنگ گفت: فرار حق هر اسیره. نیروی کومله با لبخند و تمسخر لوله اسلحه را بیخ گوش سرهنگ گذاشت. شلیک کرد و گفت: کشتن هم حق ماست.

زندان دوله تو که در دست به حزب دموکرات بود و در اطراف سردشت، نزدیک فاصله عراق قرار داشت. سال ۱۳۵۹ تعداد فراوانی از رزمندگان ایرانی که در این زندان گروگان بودند. در جستجوی تبانی حزب دموکرات و رژیم بعث که منجر به حمله هواپیما‌های عراقی به این زندان شد، به شهادت رسیدند.

آن طور که آقا یدالله می‌گفت: نیم ساعت قبل از حمله هواپیما‌های عراقی به زندان، تمام نیرو‌های نگهبان دموکرات از منطقه دور می‌شوند و تا چند ساعت بعد از بمباران برنمی‌گردند. آقایدالله می‌گفت: شرایط طوری بود که من توانستم بعد از بمباران چند کیلومتری از زندان دور شوم. می‌توانستم فرار کنم، با این وجود وقتی از دور به زندان نگاه کردم، فکر شهادت دوستانم قلبم را به درد می‌آورد، نتوانستم فرار کنم. برگشتم تا ممکن است بتونم به مجروح‌هایی که زیرآوار مانده بودند، کمک کنم.

انتهای پیغام/ ۱۳۱

امیدواریم نوشته “ناامیدی، لحظه‌ی مرگ یک آزاده بود/ بمباران زندان و شهادت اسرا قلبم را به درد آورد” مورد قبول علاقه مندان قرار گرفته است.

منبع

نویسنده : 
تاریخ انتشار : اردیبهشت ۱۸, ۱۳۹۷
دسته بندی : حماسه و جهاد

دیدگاههای کاربران